تبليغاتX

توی یه دیواره سنگی

توی یه دیواره سنگی


 

« پرواز »

 

در فکر پرواز آسمان از یادمان رفت             

  دیروز و امروز و همه فردایمان رفت

 

این لحظه ها دیگر دلی عاشق نسازد        

  شیرین نگشتیم عاقبت فرهادمان رفت

 

در ریز باران یکدگر را جا نهادیم                   

 تصمیم کبری همزمان از یادمان رفت

 

از ترس خارو خس در این شهر بیابان          

  هر کفش کوچک یا بزرگی پایمان رفت

 

شب تا سحر عاشق دلان بیدار بودند          

 ما خفته تا صبح و سحر هم خوابمان رفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت توسط رسپینا |

دوستان

*********************************

Powered by explorer ◄┤