تبليغاتX

توی یه دیواره سنگی

توی یه دیواره سنگی


 

 

برهنه به بستر بی کسی مردن ، تو از یادم نمی روی

 

خاموش به رساترین شیون آدمی ، تو از یادم نمی روی

 

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار، تو از یادم نمی روی

 

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی ،تو از یادم نمی روی

 

سوزن ریز بی امان باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمی روی

 

تو ....تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟!

 

دیر آمدی ....درست!

پرستار پروانه و ارغوان بوده ای،درست!

مراقب خواناترین ترانه از هق هق گریه بوده ای، درست!

رازدار آواز اهل باران بوده ای، درست!

خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای، درست!

 

اما از من و اندوه پُر سینه : بی خبر چرا؟!

 

"آه که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیدم"

 

چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر، تا خواب سر شاخه در شرق نور

تا صحبت پسین و پروانه پاییدم و تو نیامدی!

 

باز عابران همان عابران خسته همیشگی بودند

باز خانه، همان خانه و کوچه همان کوچه و شهرهمان شهر ساکت سالیان من

اما از همان اول باران بی قرار میدانستم

دیدار دوباره ی ما میسر است....

 

  علاقه عریانی، ترانه خودی، توشه قناعتی بس بود

تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم.

 

ولی این را بدان:

"که چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه کشیدم و تو نیامدی...!"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

دوستان

*********************************

Powered by explorer ◄┤