تبليغاتX

توی یه دیواره سنگی

توی یه دیواره سنگی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

« پرواز »

 

در فکر پرواز آسمان از یادمان رفت             

  دیروز و امروز و همه فردایمان رفت

 

این لحظه ها دیگر دلی عاشق نسازد        

  شیرین نگشتیم عاقبت فرهادمان رفت

 

در ریز باران یکدگر را جا نهادیم                   

 تصمیم کبری همزمان از یادمان رفت

 

از ترس خارو خس در این شهر بیابان          

  هر کفش کوچک یا بزرگی پایمان رفت

 

شب تا سحر عاشق دلان بیدار بودند          

 ما خفته تا صبح و سحر هم خوابمان رفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت توسط رسپینا |

                        تقدیم به اونی که تولدش گذشت و من خیلی دوسش دارم

تو کیستی ،که من این گونه بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

توچیستی ،که من از موج هر تبسم تو.

بسان قایق سر گشته ،روی گردابم !

تو در کدام سحر ،بر کدام اسپ سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ،تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ،همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو ؟

                                         بهار ۱۱ شهریور تولد گلم مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

 

نفرین

افسوس که دست سرنوشت قصه ی مارو بد نوشت

هر چی غم دنیا که بود تو سرنوشت ما سرشت

افسوس که دست روزگار نگذاشت که بمونیم برقرار

من و تو مال هم بودیم ،نفرین به کار روزگار

تقصیر من بود یا که تو،عشقی وسط نمونده بود

یا اینکه دیوونه ی تو شعری برات نخونده بود

نمی دونم یهو چی شد از منو جاده ترسیدی

هرچی بهت گفتم بیا نیومدی،نفهمیدی

من و تو مال هم بودیم ،نفرین به کار روزگار

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

 

 

 نگو نه نگاه تو نامهربون بود نازنین

 گل لبخند تو مال دیگرون بود نازنین

 

 بقیه شازده بودن و عاشق تو پاپتی بود

میون شازده ها بی نام و نشون بود نازنین

 

 آره اون چیزی نداشت اما به پات هر چی می ریخت

 اگه جونشم می داد از دل و جون بود نازنین

 

 حسرت دستای تو برای من بود همیشه

 حیف که گرمی شون برای دیگرون بود نازنین

 

من بهارم پای انتظار اون چشما گذشت

وقتی برگشتی که فصل ما خزون بود نازنین

 

 نگو دیوونه بودم دیوونگی واسه ام کمه

 اسم احساس من اون روزا جنون بود نازنین

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت توسط رسپینا |

 تقدیم به محمد آقا(گل باشی و ماندگار)

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

یه کیک استثنایی برای محمد

 

"تولدت مبارک"

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

من همانم که شبی، نیمه شبی درگذار ره تو خانه کنم

     گرتو راهم ندهی در حرَمت خانهء ساخته ویرانه کنم

کوچ خود را بدهم در کف باد، خویش ازبهر تو آواره کنم

 

چندوقتیست گذاری هم به خوابم نکنی

                     دیدن روی تودرخواب هم افسانه کنم

 

                  (محمد)

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

برای مینا جون

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

                        "شب آرزوها"

 

 

                                     دوستای خوبم سلام

 

انشاء الله  حال همگی شما خوب باشه و هر جایی که هستید   شاد و سلامت باشید.

 

از همه دوستای گلم که به یادم بودن و قدم رو چشمام گذاشتن و برای تولدم اومدن تشکر می کنم ، امیدوارم بتونم جبران کنم .

 

دوستای عزیزم نمی دونم می دونید که این شب جمعه " لیله الرغائبِ" یا نه؟

 

اگه نمی دونید برنامه کوله پشتی مخصوصا برنامه چهارشنبه شب رو حتما ببینید،البته من قصد جسارت ندارم ،من خودم امسال دومین سالیه که متوجه این شب شدم خواستم شما هم اگه آرزویی دارید که حتما دارید تواین شب بزرگ از خدا بخواید .

 

لیله الرغائب یا شب آرزوها اعمال خاصی داره تو این شب زیبا می تونید

( روزه بگیرید،نماز بخونید و به کسایی که دوسشون دارید هدیه بدین )       

 

      "خدایا خودت صدامون زدی نزار دست خالی برگردیم"

 

تو این شب قشنگ اگه دلتون اونجایی که باید، گِره خورد، برا همه دعا کنید  یه جایی هم به یاد من باشید.

 

آرزومند آرزوهایی زیبایتان

 

                                                                (رسپینا)

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

 

 

  "اینم جشن بیست و یک سالگیم"



 

اول به نام عشق...دوم به نام تو...سوم به یاد مرگ...بر لوح شیشه ای قلبت بنویس:

یا تو و عشق.....یا من و مرگ



"برای دل خودم"

 





 

 

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟

 

بگي : عشق ...

 

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ...

 

چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

 

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...

 

ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به

 

همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع!!!

 

 









آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد؛

 

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت .

 

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید:

 

                               دوستت دارم

 


                 "اینهم عکس هایی که قول داده بودم"

 

      برای عباس خوبم که لاجوردی را دوست دارد


برای الهام خودم که خیییییییلی می خوامش


برای محمد عزیز که ...


برای یاسر مهربانم که دوستش دارم


برای علی عزیز


برای اسی عزیز (عشق نانسی)


             


                     

برای برای مارشال عزیز او که عاشق خالق عشق است(لیموترش)

 


اینم کیک که امیییییییدوارم به همه برسه


برای امید نازنین

 


 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

عشق یعنی...

 

عشق یعنی : حسرت شبهای گرم

عشق یعنی : یاد یک رویای نرم

 

عشق یعنی : یک بیابان خاطره

 عشق یعنی : چهار دیوار بدون پنجره

 

عشق یعنی : گفتنی با گوش کر

عشق یعنی : دیدنی با چشم کور

 

عشق یعنی : تا ابد بی سرنوشت

عشق یعنی : آخر خط بهشت

 

عشق یعنی : گم شدن در لحظه ها

عشق یعنی : آبی بی انتها

 

عشق یعنی : یک سوال بی جواب

عشق یعنی : راه رفتن توی خواب 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

        عشق را با هيچ تصويري نميتوان نشان داد ..

 

                   ولی  همه تصويري از عشق در ذهن خود دارند

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

دیشب باز هم خواب را از چشمانم دزدیدی، تا به خودم آمدم دیدم سحر شده

دلم ایمان آورد و قصد دعا کرد

فکر کردم دانستم تنها یک دعا دارم:

"خدایا هر چه او می خواهد به او بده...آمین"

عقل پوزخندی زد و گفت : اگر دوری تو را طلب کرد چه؟

گفتم : آمین

گفت : چه می گویی اگر مرگت را از خدا خواست چه؟

گفتم : آمین

گفت : حتما دیوانه ای ، خدا خاکسترت کند که لایق زندگی کردن نیستی .

گفتم : آمین

 

« دیوانه شد و خواست که ساغر شکند،عهد شکست

فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست؟؟»

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

  

  

                           خیلی وقته...

 

خیلی وقته که واسم نامه ندادی

نه نگاهی، نه پیامی و نه یادی

 

خیلی وقته دیگه چشمکِ ستاره

شبا دوری مو به یادت نمی یاره

 

خیلی وقته که نکردی هیچ سوالی

که ببینی دل من پُره یا خالی

 

خیلی وقته ننوشتی گل پونه

غم نخور دنیا که اینجور نمی مونه

 

خیلی وقته که پیش چشم تو بدم من

ببینم مگه بهت حرفی زدم من؟

 

واست امشب فال مولانا گرفتم

می دونم نمی گیرن، اما گرفتم

 

دراومد قصۀ نی، درد جدایی

منو کاش ببخشی اما بی وفایی

 

خیلی وقته ننوشتی توی نامه

دوس دارم عاشقی تو،بدی ادامه

 

خیلی وقته با مداد خیلی قرمز

ننوشتی سطر آخر، بی تو هرگز

 

خیلی وقته اسممو صدا نکردی

آخر نامه واسم دعا نکردی

 

خیلی وقته منم از دستِ تو خستم

چمدون دل دیوونمو بستم

 

خیلی وقته که منم نامه ندادم

خیلی وقته که تو هم رفتی ز یادم

 

خیلی وقته رسیدم به این حقیقت

اونجا انگار عوض شده سلیقت

 

راستشو بخوای دلم، واسه خودم سوخت

که یه عمر چشمای خسته شو به در دوخت

 

گفتم اینارو واسه تو بنویسم

با دل شکسته، با چشمای خیسم

 

دیگه گفتن از تو شِه واسه غدغن

اما خوب شد که تو هم شدی مثِ من

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

دیوار

 

یاد آن روز بخیر، این همه دیوار نبود

این چنین بر رخ دل، گرد غم یار نبود

 

چشم بی واسطه آن روز خدا را می دید

حیف شد چشم دلم،لایق دیدار نبود

 

 

می شکستیم، پل فاصله را با هر گام

بین من و تو فاصله بسیار نبود

 

داغ دل بود و غم جاری ایام،ولی

روی آیینه دل این همه زنگار نبود

 

کاش می ریخت تمامیت این فاصله ها

کاش بین من و دل این همه دیوار نبود

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت توسط رسپینا |

 

 

برهنه به بستر بی کسی مردن ، تو از یادم نمی روی

 

خاموش به رساترین شیون آدمی ، تو از یادم نمی روی

 

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار، تو از یادم نمی روی

 

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی ،تو از یادم نمی روی

 

سوزن ریز بی امان باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمی روی

 

تو ....تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟!

 

دیر آمدی ....درست!

پرستار پروانه و ارغوان بوده ای،درست!

مراقب خواناترین ترانه از هق هق گریه بوده ای، درست!

رازدار آواز اهل باران بوده ای، درست!

خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای، درست!

 

اما از من و اندوه پُر سینه : بی خبر چرا؟!

 

"آه که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیدم"

 

چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر، تا خواب سر شاخه در شرق نور

تا صحبت پسین و پروانه پاییدم و تو نیامدی!

 

باز عابران همان عابران خسته همیشگی بودند

باز خانه، همان خانه و کوچه همان کوچه و شهرهمان شهر ساکت سالیان من

اما از همان اول باران بی قرار میدانستم

دیدار دوباره ی ما میسر است....

 

  علاقه عریانی، ترانه خودی، توشه قناعتی بس بود

تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم.

 

ولی این را بدان:

"که چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه کشیدم و تو نیامدی...!"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

 

زندگی زیباست ای زیبای من             عاشقی تنهاست ای دنیای من

از تمام عمر یکدم بیش نیست           آن دم من هم نداست ای رویای من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط رسپینا |

کجا بودی

 

کجا بودی وقتی برات شکستم

یخ زده بود شاخه گلم تو دستم

 

کجا بودی وقتی غریبی و درد

داشت من ِ تنهارو دیوونه می کرد

 

کجا بودی وقتی که از پنجره

می پرسیدم این چندمین عابره

 

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم

که دستات آروم بشینه تو دستم

 

کجا بودی وقتی که گریه کردم

از تو به آسمون گلایه کردم

 

کجا بودی وقتی کنار عکسات

شبا نشستم به هوای چشمات

 

 

کجا بودی تو لحظه ی نیازم

وقتی می خواستم دنیامو بسازم

 

کجا بودی ببینی من می سوزم

عین ِ چشات سیاهه رنگ روزم

 

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم

نبودی من عاشق ِ دنیات بودم

 

کجا بودی وقتی دیوونت بودم

وقتی که بی قرار ِشونت بودم

 

کجا بودی وقتی چشام به در بود

ترانه هام شکایتِ سفر بود

 

نبودی پیش ِ من ِ بی ستاره

ترک می خورد دلم با یه اشاره

 

کجا بودی وقتی که پرپر شدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

 

کجا بودی ببینی فصل بهار

همه می گفتن تو گذاشتیم کنار

 

سرزنشای مردمو شنیدم

هر چی که باورت نمی شه دیدم

 

کنایه هاشونو به جون خریدم

نبود ستاره م شبا گریه چیدم

 

کجا بودی ببینی خستگیمو

آب شدن ِ شمعای زندگیمو

 

همه سراغ ِ تو رو می گرفتن

زیر لبی یه چیزایی می گفتن

 

می خندیدم اما تنم می لرزید

کجا بودی وقتی چشام می ترسید

 

کجا بودی وقتی سحر نداشتم

سیاهی بود از تو خبر نداشتم

 

کجا بودی وقتی باید می موندی

غصه مو از لحن صدام می خوندی

 

کجا بودی نگام به در سفید شد

هر کی به جز من از تو ناامید شد

 

کجا بودی وقتی دعای داغم

می زد به سقفِ کوچیک اتاقم

 

 

کجا بودی وقتی صدات می کردم

به آسمون رسید صدای دردم

 

کجا بودی من از خودم گذشتم

هر جا بگی رو دنبال تو گشتم

 

کجا بودی ببینی آبروم مُرد

اما به خاطرِ چشات قسم خورد

 

خنده واسه همیشه از لبام رفت<